صفی!

خرید بک لینک

صفی همکلاسی پیش دانشگاهی مان بود.پیش دانشگاهیی که برایش کنکور می دادیم و کلاس داشت درس خواندن توی آن.به جرات صفی تنبل ترین شاگرد کلاس بود.درس نمی خواند و کلاسها را یکی در میان می آمد و دنبال برنامه هایی دیگری بود غیر از درس.پدرش،سرهنگ سپاه بود و همه ی افتخارش!من آن وقتها درسخوان بودم و سرم به کار خودم بود و همه ی فکر و ذکرم حرفهای استاد بود و تمرینهای توی دفترم!اما هم کلاسی هامان،به شوخی صفی را "سفیه" صدا می کردند و حرف "س" را آنقدر مشدد تلفظ می کردند تا معنای "نادان" آن بیشتر متبادر شود به ذهن.او ولی کاری به این حرفها نداشت و باز دنبال برنامه های خودش بود.

دیروز،کارم لنگ قطعه ای بود و اتفاقی داخل شرکتی رفتم برای خرید آن.صفی را دیدم نشسته پشت میز بزرگی و دارد با تلفن حرف میزند.من را نشناخت.سلام دادم و مشغول دیدن ویترینش شدم.همانطور که با تلفن حرف میزد،به من هم قیمت میداد.تلفنش که تمام شد رفتم جلو و آشنایی دادم.شناخت.روبوسی کردیم و مشغول صحبت.گفت که شناسنامه اش را عوض کرده و اسمش را هم و از کسب و کار راضی بود .یک آن رفتم به ۱۴ سال پیش و حال و اوضاع گذشته و حال ما دو همکلاسی.

و دوباره زندگی ......

ما را در سایت و دوباره زندگی ... دنبال می‌کنید

برچسب: صفی یزدانیان,صفی علیشاه,صفی الدین ارموی,صفی اصفیا,صفی الرحمن مبارکپوری,صفی الدین اردبیلی,صفی آباد بهشهر,صفی قلی اشرفی,صفی آباد دزفول,صفی آباد, نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:39

صفحه بندی